جستجو - Login
خداحافظی
در تاریخ Thursday 18 December 2008

خیلی وقت است که یاخودم دل دل میکنم که بروم یا نه … ! از وقتی که ایران بودم این تصمیم را داشتم …

الان دیگر مطمین هستم که وبلاگ را تعطیل کنم و بروم سر کارهای بهتر …

راستش را بخواهید … اینجا دیگر مجازی نیست … نوشته هایم را خیلی وقت است که غربال میکنم …  به نظر من نوشتن برای آدمهایی که میشناسندت، مثل خبر دادن از حال ات است که من ترجیح میدهم از طریق همان ایمیل باشد

حاصل وبلاگ نویسیم اما، همین دوستان خوبی است که اینجا پیدا کردم

مرسی که تا الان خواننده اینجا بودید …

بدرود

par @ 3:11 am
Filed under: بدون دسته بندی
اخبار این روزها
در تاریخ Tuesday 9 December 2008

 کنسرت ابی خیلی عالی بود … تا دلمان خواست رقصیدیم  و آوازخواندیم مخصوصا وقتی که “خانم گل” رو خواند … این اولین کنسرت من خارج ایران بود شاید برای همین خیلی کیف کردم و از اول تا آخر برنامه آرزو میکردم که کاش باقی عزیزانم اینجا بودند

  جمعه شبها اینجا یک کلاس رقص سالسا برگزار می شود که من خیلی دوستش دارم … از همون رقصهایی که من همیشه دنبالش بودم  :)

خیلی برای من نگران نشوید … آدم مهاجر خیلی متفاوت است … یک لحظه ناراحت و نگران … اما شاید بعدش خوب باشد … جالب اینکه تمام نگرانیها را خانواده رفع میکنند و مثلا قرار بود من از بدیهای اینجا برایشان نگویم که نگران نشوند …

سپیده عزیزم هم خیلی به من کمک کرده این چند مدت … داشتن دوست خوب اینجا دور از خانواده نعمت است …  راستی میدانید که من در بریزبن هستم …! فکر کنم که دیگر اینجا بمانم  و ملبورن نروم  ;)

لپ تاپ نازنین هم لیبل فارسی ندارد … برای همین تنبلی میکنم تا بنویسم  …. شانس آورده اید چون من مثبت نمی نویسم ;)

par @ 1:47 am
Filed under: بدون دسته بندی
روزنه
در تاریخ Tuesday 2 December 2008

تو مرا مي فهمي
من تو را مي خواهم
و همين ساده ترين قصه يک انسان است
تو مرا مي خواني
و من تو را ناب ترين شعر زمان مي دانم
و تو هم مي داني
تا ابد در دل من مي ماني

دوست ندارم از اینجا بنویسم …

نوشتن نداره  … همش دلتنگی

par @ 10:56 am
Filed under: بدون دسته بندی
Happy Birthday par
در تاریخ Monday 10 November 2008

نویسنده: مهرناز

الان دارم می نویسم تا پر جونم چشماشو که از خواب باز کرد اینو ببینه!

تولدت مبارک

یادت باشه یه شام به ما بدهکاری…

روز تولد تو

میلاد عشق پاکه

برای شکر این روز

پیشونیم به خاکه

mehrnaz @ 8:50 pm
Filed under: بدون دسته بندی
ازسیدنی
در تاریخ Friday 31 October 2008

سلام … من اینجام … همین دورو برها …

برخلاف تصورم … جدا شدن از خانواده خیلی سخت نگذشت … هرچند میدانم که خیلی ملاحظه مان را کردند و ممنونم

اینقدر مشغول دیدن و شنیدن هستم که نمی دانم کی شب می شود …

دلتنگی هم وقت نمی کند که سراغم بیاید

اینجا قشنگه … هوا خوبه … اما  من احساس نمیکنم که آمدم تعطیلات … احساس ماندن هم ندارم … شاید برای همین هم هتوز گیچم … !

par @ 3:16 am
Filed under: بدون دسته بندی
مسافرها
در تاریخ Friday 24 October 2008

نویسنده: مهرناز
سلام

دیشب از حوالی 2 بامداد تا صبح فرودگاه امام بودیم….مسافرهامون رفتند
پر عسل و همسر عزیزش…فکر کنم هنوز همه مون نمیدونیم از دیشب تا حالا خواب بودیم یا بیدار یا بر عکس
الان هم باید توی پرواز به سمت سیدنی باشند
فقط : همیشه لباشون خندون و دلهاشون سرشار شادی…هرجا هستند

 

آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

mehrnaz @ 2:10 pm
Filed under: بدون دسته بندی
اخبار این روزهای قبل سفر
در تاریخ Wednesday 15 October 2008

سلام …

اول اینکه من همين طرفها هستم … مشغول

هر روز یک لیست از کارها مینویسم اما هنوز کاری انجام نشده باقیست … به نظرم باید هراز چندگاهی فکر مهاجرت به سرت بزند تا کارها مرتب باشند … خسته میشوم اما خوب است … خودش خانه تکانیست

دوم :زندگي روال عادی دارد و من همچنان سرکار هم می روم … دختری که بجای من قرار است کار کند خوب و خونگرم است و دلت می آید که کار یادش بدهی و نگران کارها نباشی، برعکس آن قبلی که اصلا دلم نمی خواست حتی روی صندلیم بشیند

سوم : برخلاف آنچه فکر مي‌کردم اين چند مدت اصلا احساسهاي عجيب و غريب سراغم نيامد … شايدم اينقدر سرم شلوغ است که وقت ندارم به احساساتم توجه کنم.

چهارم : خانه را بهم ريخته ايم اما من هنوز دنبال وسايلم ميگردم … انگار هنوز به نبودنشان عادت نکرده ام …

پنجم : دیشب یکی از بستگان تلفن کرد و از رفتن من خیلی ابراز ناراحتی می کرد جالب اینکه خیلی وقت است که مرا ندیده … یک لحظه احساس کردم که نکند دارم میمیرم … !

ششم : این چند مدت همه کارها به خوبی انجام شده و من حتم دارم که همه کارها آنطرف هم به خوبی پیش خواهند رفت … با نگرانی پدر و مادر چه کنیم  …!؟!

 

 

par @ 12:31 am
Filed under: بدون دسته بندی
ويزا
در تاریخ Saturday 30 August 2008

بعضي وقتها دنبال يک چيزهايي هستيم و خودمان را درگير يک چيزهايي ميکنيم که نمي‌دانيم که بدست آوردنشان آيا واقعا موفقيت است يا نه … !

براي من که اينجوري است … الان احساسم را نمي‌توانم بيان کنم … اصلا نمي‌دانم خوشحالم يا ناراحت

معلوم که هرکس از موفقيت لذت مي‌برد … البته موفق بودنش بعدا معلوم مي‌شود …. فعلا اجازه ريسک کردن را گرفتيم … فکر کنم همين درست است

خدايا آنموقع که قصدم چيز ديگري بود تو مرا در اين راه قرار دادي و ميداني که هر چه مي‌گذرد و هر چه بيشتر ميدهي … بيشتر مي‌خواهيم

ببخشيد که بلند بلند فکر ميکنم …

اين چند مدت کلي احساسهاي جورواجور سراغم مي‌آيد و مي‌رود

من آدم قوي‌اي نيستم … مي‌دانم

par @ 10:12 am
Filed under: بدون دسته بندی
اگر جاي من بودي …. !
در تاریخ Wednesday 27 August 2008

فکر ميکني آسان است وقتي که چند سال يک چيزي رو ساختي و همه زحماتش رو خودت کشيدي، حالا بسپاري دست يک نفري که نمي‌داني کي هست و از کجا آمده؟ … فکر ميکني ميشود همه داشته‌ها و نداشته‌هايت را يک شبه روي دايره بريزي و بگي بيا اين مال تو !…

فکر ميکني آسان است؟! 

 هر جور که حساب مبکنم رابطه غير منطقي درش نميبينم اما دلم نمي‌خواهد …

براي تو چي !

اگر جاي من بودي …. !

par @ 2:43 pm
Filed under: بدون دسته بندی
مثبت یا منفی …!؟
در تاریخ Saturday 23 August 2008

گلدان گل سبزی بخرید وآن را در جای مناسبی در اتاقتان بگذارید .سعی کنید نور و آب کافی به آن برسد. هر روز دقایقی با آن گل حرف بزنید .هر چه دلتان می خواهد بگوید چیزهایی را که نتوانسته اید به کسی بگویید . پیش آن گل سبز گریه کنید یا بخندید و.هر چه هستید خودتان را به آن گل نشان بدهید .یک ماه بعد به آن نگاه کنید تا متوجه شوید امواج شما مثبت است یا منفی .شما در رابطه با انسانها نیز همینطور عمل می کنید . اگر گل زرد شد بدانید که پر از انرژی منفی هستید و اگر گل سر حال و شاداب ماند خوشا به حال شما و همه کسانی که با شما در ارتباط هستند.

par @ 9:47 am
Filed under: بدون دسته بندی